تبليغاتX
کنج من

کنج من

احساس خیلی بدی دارم...احساس خفگی بهم دست داده.دلم میخواد انقدر دستمو بکوبم به

شیشه تا جرواجر بشه..دلم میخواد توی این تنهایی خودم بمیرم.دلم میخواد که نباشم.این

زندگی مزخرف بی درو پیکرو نمیخوام..خدایا کاشکی امروز خودمو از کوه پرت میکردم پایین

جلوی چشم هزاران نفر آدم.دلم میخواست دیده میشدم که دارم نابود میشم.حالم خوب

نیست.دلم هوای گریه داره برای اون روزهای خوبی که نیست و شاید دیگه هیچوقتم نباشه.

از اینکه سربار اینا شدم دارم داغون میشم.از اینکه بهم میگن داغون میشم.کاش هیچوقت

این روزها رو نمیدیم..یعنی من دلم میخواست که اینجوری بشه؟ انقدر سخت؟ انقدرررررررر

ملال آور؟  چه روزهای بیخودی..چه بهار بیخودی..چه دنیای بیخودی..

+نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت23:5توسط خزان | |

این چند روز خیلی بد بود..خیلی گریه کردم خیلی غصه خوردم..من خیلی اشکالها دارم که باید

رفعشون کنم ولی فکر نمیکردم که این مشکلات یه روزی انقدر گنده بشه که نتونم جمعشون

کنم..خیلی ناراحتم که خیلی ها رو درگیر مسائل خودم کردم..گرچه که شاید لازم بود ولی

خوب هرکس زندگی خودش و مشکلات خودشو داره..اینکه هر دقیقه بلند بشی بیایی پیش

داییت از مامانتو خواهرتو بابات گله کنی اون بیچاره تا یه حدی میتونه بهت کمک کنه و بقیه ش

از عهده ش خارجه..من احساس میکنم تو بیخودی فکر میکنی که بزرگ و عاقل شدی..انقدر

نقص های گنده داری برای برطرف کردن که خدا میدونه فقط..تو هنر کنی فقط خودتو بتونی

اصلاح کنی و از این دنیا بری دیگه بقیه پیشکشت! چرا سعی میکنی خاطرات کهنه و پوسیده

ی گذشته رو نگه داری که بوی فاضلاب میده و تو فقط توش غلط میزنی و خودتم گهی

میشی!!! آدمهایی که به خودشون و کاراشون فکر میکنن و تمرکز میکنن بیشتر موفقن تا آدم

هایی که رو کار دیگران زوم میکنن و خودشونو فراموش میکنن مثل تو!!! خزان چرا فکر میکنی

که همه چیزو میفهمی و به زور به دیگران هم میخوایی ثابت کنی؟ این بدبینی راجع به آدمای

اطرافت حتی مادرت تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟ تا زمانی که بمیری؟!!

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت11:59توسط خزان | |

امشب دایی (ش) میاد اینجا که حرف بزنه با منو رزا..دلم نمیخواد برگردم پیش مامان..دلم

نمیخواد هیچ جایی برم..میخوام تنهایی برای خودم فکر کنم..میخوام بزرگ بشم..باید آروم

بشم روح من احتیاج داره که دیگه آسوده بشه از اینهمه رنجی که من بهش میدم..دارم

آهنگ گوش میکنم (تو خاموشی خونه خاموشه..)دلم خیلی گرفته مثل یه خزان وحشی

که هیچ بادی برای وزیدن نداره..درس خوندنم تعریفی نداره..باید تغییرمو باور کن...

خزان بجنب..

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت22:27توسط خزان | |

خیلی وقته اینجا نیومدم...احساس میکنم دارم تازه خودمو پیدا میکنم..باید یاد بگیرم خودمو

کنترل کنم زود عصبانی نشم که کارایی بکنم که مثل الان پشیمون بشم..با مامان ۱ماهه که

قهرم و اومدم خونه ی دایی.گرچه که فکر میکنم همچین کار بدیم نکردم.باعث شد که به

خودم بیام.رو خودم کار بکنم.بخوام که عوض بشم و بیشتر از این خودمو رنج و عذاب ندم.

امسال بازم میخوام که کنکور *کانون بدم.چون الان بهترین گزینه برای منه.

خدایا کمکم کن..

خیلی دلم میخواد که برای خودم حرف بزنم..سالهاست که مثل آدم برای خودم حرف نزدم!

المیرا هم داره میره انگلیس برای درس و الناز تابستون بر میگرده برای استراحت..منم که

پای ثابت ایرانم فعلا!!!

از پسر بازی خاطره ی خوشی ندارم...دنبال یکی میگردم مطمئنم که پیداش میکنم به زودی.

از فردا کتابخونه هستم برای درس و انگیزه یی دارم که داره سر ریز میشه!!

تنها تهرانو میخوام برای قبولی گرچه جای بسیار مزخرفیه ولی زادگاه من و اجدادمه..

فقط همین..

+نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت23:0توسط خزان | |

واقعا سختمه که فکرم رو متمرکز کنم روی یه چیز...اصلا کار سخت خیلی فشار میاره حتی

اگر تفریحی باشه...بالاخره آدم باید کارشو خوب انجام بده...خیلی دوست دارم که بهترین

باشم...کار از یه نظرایی خیلی خوبه..وقتی کار میکنی دیگه ذهنت مشغول چیز دیگه نمیشه

دیگه فکرای منفی خیلی کم میاد سراغ آدم...ولی از یه طرف وقتی بی برنامه باشی همه ی

کارهایی که دوست داشتی انجام بدی رو هم از دست میدی..من خیلی تلاشم اینه که سعی

کنم خودمو هماهنگ کنم با همه چیز...دوست دارم دیگه اونجوری که حال میکنم زندگی کنم

خسته شدم از دختر خوب بودن..گرچه شخصیت و تربیتم اینجوریه ولی میخوام متفاوت باشم

ایندفعه!!! از خدا خواستم زندگی خوبی نصیبم کنه و الانم راضی هستم از این زندگی با تمام

مشکلاتش و شکر میکنمش!!

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت12:0توسط خزان | |

واقعا موندم تو کار خودم!! امتحانمو ر..دم!!! عیب نداره انقدر خودمو دلداری دادم که نگو...

خوب خیلی سخت بود و همه گند زدن پس خنگ نیستم!! انقدر از توجیح کردن خودم خندم

میگیره...ولی واقعا اگر خودم خودمو توجیح نکنم واقعا کم میارم ..اونوقت دیگه امیدی ندارم به

این زندگی که هیچی برام توش مهم نیست...خودم فقط میدونم که چقدر برنامه دارم و توی

مغزم جمع شده و مطمئنم که اگر مامانم بفهمه یه چیزیش میشه...باورم نمیشه که خودمو

زدم به خلی!! برای اینکه به هیچ چیز فکر نکنم سرمو به کاری مشغول کردم که بدم نمیاد

ازش..کار تو *آژانس هواپیمایی رو دوست دارم...و رفتار مردم بسیار برام عجیبه و عمیقا

منو به فکر میبره که فکر میکنن اگر من اینجا نشستم و کار براشون انجام میدم خیلی محتاجم

و اینا به من لطف میکنن که پول میدن...و من خیلی فروتنم که به این تازه به دوران رسیده ها

هیچی نمیگم که من اصلا احتیاجی به پولش ندارم و تنها بخاطر اینکه خجالت میکشم که پول

تو جیبی بگیرم و اعتقاد به اینکه کار عار نیست اینجا کار میکنم..بزار فکر کنن که اینا آدمن

فقط!! اینو اینجا نوشتم که اگر یه وقت به یه جایی رسیدی یادت باشه که چه اتفاقاتی افتاده

اینجا..مواظب رفتارت باش!!

راستی باز روز تولدم سورپرایز شدم!!! ایندفعه مامان و رزا و لیلی غافلگیرم کردن!! مونا و

بهاره و زهرا و مینا و ....همه بودن بجز الف!! امسال تولدم زنونه بود..همه میخواستن یه

جوری بی اهمیت بشه که الف دیگه نیست..خبر ندارن که خیلی وقته که مهم نیست دیگه

برام!!!

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت9:2توسط خزان | |

فردا کنکور مزخرف **کانون وکلا** رو دارم..ساعت ۲ بعد از ظهر..رفتم کارت بگیرم حالم بهم خورد وقتی

دیدم چه آدمایی اومدن ...گرچه این خودخواهی و یکمی هم بیشعوریه که من اینجوری راجع به آدما

قضاوت میکنم..ولی آخه همشه خودم تصور فوق شیکی و با کلاسی رو از **وکلا داشتم...به خودمم

که امیدوارم و کیف میکنم از همه چیم!!! ولی اگه یک ¤وکیل با کلاس مرد متولد دهه ی ۵۰ پیدا بشه که

کت و شلوارشو از باب همایون نخریده باشه قول میدم عاشقش بشم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت23:24توسط خزان | |

وااای ی ی...چقدر سخته که من باز *آزمون دارم...خسته شدم...از اینکه زهرا رو تشویق

کردم بیاد با هم از اینجا بریم خیلی پشیمونم...خیلی کنه شده..دلم میخواد تنها باشم...حوصله

 ی خودمو هم ندارم...خدایا در سختیها و مشکلات فقط تو رو یادم میادو بس...توضیح اینکه از

صبح تا ساعت ۵ میرم سر کار یکمی به نظرم مسخره ست...از ۸ صبح انقدر کار هست که

وقتی سرمو میچرخونم ساعت ۲ شده و باز سرمو میچرخونم ۵شده!!

الناز رفت *فرانسه..جاش خالیه و هر روز به من میگه بیا پیشم...و منم اینکارو خواهم کرد!

چه اراده ایی...حالم از پسرای عوضی بهم میخوره...گرچه هیچوقت وجودشونو و لزومشونو

نمیتونم انکار کنم!!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت19:26توسط خزان | |

از ۷ مهر تا الان باورم نمیشههههه!!! چقدر زود گذشت..گرچه خیلی اتفاقا افتاد..گرچه هنوز

باور نکردم..ولی دارم به ثبات میرسم...یعنی امیدواریم بیشتر شده...امتحان رو دادم..جوابش

امروز فردا میاد..

خزان تصمیم گرفته اون دستی که بیدارش میکنه و میگه که سختیها دیگه تموم شده دست

خودش باشه!!

اینجا بماند تا بیام..

+نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت19:12توسط خزان | |

همیشه در آرزوی این بودم که شب که میخوابم ،صبح با تکون یک دست بیدار بشم..دستی

مطمئن که بیدارم کنه و بگه خزان عزیزم بیدار شو...بلند شو همه چیز تموم شد..همه ی دردها،

رنجها و بدبختیها تموم شد..آروم باش که من هستم...مدتهاست که من آرزوشو دارم و از خدا

میخوامش..میگن هیچوقت آرزوهاتونو بلند نگین تا برآورده شه..ولی این دیگه برای من از آرزو

فراتر رفته..رویای من اینست...

آرامش خیلی وقته که توی تنهایی من راهی نداری...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت11:28توسط خزان | |