|
خوب اول کاری بگم مثل اینکه خیلیها با رنگ فونتم مشکل دارن..بابا جان قرمز به این خوشگلی جیگری چرا آخه این آقایون اینقده چشمشون حسااااسه من نمیدونم!!! بعدشم اینکه من اصلا ناراحت نمیشم که اینجا کسی نظری برام بزاره حالا هرچی که باشه.. الان کامپیوتر ندارم مطلع هستید همگی خانومها و آقایان.. این سه روز کلی گند زدم کلی کارهای خنده دار کردم..بدیش اینه که نه اینکه میخوام خدای نکرده*وکیل بشم نمیتونم تمام کارهایی که میکنم رو اینجا بنویسم..تنها چاره ش این بود که میگفتم مثلا *مهندسم یا یه چیز دیگه م..از تعهد همیشه بدم میاومده..این چند روز هر آنچه مذکر که از ۱۸ سالگی میشناختم یادی از من کرد و لطف کردن حالی از ما پرسیدن!! بدترینش هم *سروش بود که زنگ زد و بدون اینکه حتی بگه دلش برام تنگ شده از بس که غده حالا غد رو اینجوری مینویسن دیگه( به ضم غ) بعدشم گفت هفته ی پیش *کانادا بودم یه چیزی برات آوردم قرار بزار بهت بدم!! یعنی میخوام ببینمت..چرا بعضی آدما اینجورین؟ مثل آدم هیچوقت بهم نگفت دلش برام تنگ شده یا میخواد منو ببینه همیشه یه بهانه جور کرده..خودش میدونه من اهل این نیستم که با کادو خر بشم ولی بازم این کارو میکنه!! در نتیجه منم گفتم که الان وقتی برای این کارا ندارم..حقش بود..حال کردم..سه هفته دیگه کنکورمه..دارین دعا میکنین دیگه؟؟
اومدم سریع یه چیزایی بنویسم و برم..طبق معمول الان تو همون *کتابخونه هستم که میدونین!! اصلا میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم ولی نظر هادی رو که خوندم گفتم بذار یه چیزای دیگه بنویسم..راستش من الان در آستانه ی ۲۷ سالگی هستم..قیافمو که ببینی خوب نمیخوره به این سن و سال..حالا جدای از خوب و بدش که آخرم مانفهمیدیم خوبه یا بده کلا خودم آدمی هستم که در شرایط متفاوت حالتها ی متفاوت که داشتم هیچ بلکه وقتی جو بنده رو بگیره خیلی تو محیط های مختلف کارهای مثلا متناسب انجام میدم..البته یه ثبات شخصیتی هم برای خودم دارما..ولی کلا اینجوریم که فکر نمیکنم دلیل نمیشه که آدم بر حسب موقعیت اجتماعی و شغلش همه جا یک جور باشه..اگر یه غریبه مثلا شماها که منو نمیشناسین منو ببینین هرگز باور نمیکنین که من خیلی شیطونی هارو میکنم..چرا؟ چون مدلم برای غریبه ها یه جوره..ولی برای آشناها..من با هر جمعی مثل همون جمعم البته با رعایت خصوصیات اخلاقیم..با هر سنی مثل خودشم بازم با یخورده حد و حدود..و من از این زندگی هیجانی گاهی وحشتناک لذت میبرم..شاید بد باشه نمیدونم..ولی سعی کردم تو لحظه از اون اتفاقایی که داره میاوفته نهایت لذتو ببرم..حالا یا مال سن من هست یا نیست..اتفاقا قبلنا ما کلی خانوم جنتلمنی بودیم بعد دیدیم اینجوری نقش بازی کردن خیلی دردسره.. در نتیجه به جاش خانومیم به جاش شیطونیم..حالا اون شبی که ما *مزاحم*تلفنی شدیم جاتون خالی خیلی حال داد..حالا دیگه میدونم به سن ما قد نمیده ننه جون..ولی خوب بود!! بعدددش من الان یک عدد *لیسانسه ی **حقوق میباشم که دارم برای *کانون *وکلا میخونم یعنی یه جور آزمونه که اگر بخوای خیر سرت* وکیل بشی باید این آزمونو قبول بشی تا بتونی کار کنی یه جورایی مثل آزمونهای *پزشکی..بعدش اینکه ما دیدیم خیلی مثل اینکه خر خون شدیم تصمیم گرفتیم فوق هم شرکت کنیم مگه ما چمونه؟ کریم یا کوریم یا کچلیم؟ شما برای من دعا کنید که قبول بشم ..همتون شام مهمون من نایب!! بعدشم این *کتابخونهه خیلی پیشرفته س شما خبر ندارین..هممه چی دارههههه!!!
خیلی جالبه که بنده کامپیوتر ندارم!! بعضی ها یه کامپیوتر دارن مثل جوونشون ازش مراقبت میکنن..بعضی هام مثل من بی لیاقتن از چیزایی که دارن درست استفاده نمیکنن اینه که اگر از یه چیزی دوتا سه تا هزارتام داشته باشن همش خرابه..این موضوع برای* گوشی* موبایلم صدق میکنه در مورد من!تازه در مورد خیلی چیزای دیگه م صدق میکنه میدونم حوصله میخواد گفتنش!! میدونین الان من تو *کافی*نت نیستم عزیزان..بنده در همون *کتابخانه ی کذایی میباشم که شما هم اسمش رو میدونین..اینجا نه اینکه خاطره مینویسم اینم جزوی از زندگیمه دیگه! الان ناهار خوردم برای اینکه با شکم پر نشینم سر درس گفتم بیام از وقتم استفاده کنم!! چقدر من از همه چیزم به نحو احسن استفاده میکنم!! دیشب با رزا و مائده نشستیم *موبایلامونو گذاشتیم جلومون و به کل پسرای تو فون بوکمون زنگ زدیم با یک عدد*ایرانسل بگیر ۲تا ببر!! و من از همه ی پسرایی که خیلی وقت بود خبری نداشتم ولی شمارشونم پاک نکرده بودم خبر دار شدم و تازه ۲تاشونم ازدواج کرده بودن!! البته همه ی پسرا رو مائده باهاشون حرف زد چون من و رزافقط ریسه میرفتیم از خنده.. بعضی از این پسرا رو اینجوری میشه البته شناخت..کسایی که فکرشونو نمیکردم حرف میزدن کلی هم سوتی میدادن..خلاصه ماجرایی بود برای خودش..کلا الان اصلا حوصله ی دوستی ندارم دارم همینجوری حال میکنم..اینجا تو این کتابخونه من مرکز توجه هستم..گرچه اعتماد بنفس ندارم و صد البته که این پسرای اینجا به ثمر نرسیده ان و به درد من نمیخورن.. ولی سرگرمم با نگاهاشون جو درس خوندن برام قابل تحمل میشه..شاید گفتنش مسخره باشه ولی واقعیتیه که نمیشه انکارش کرد!!
میدونین چیه؟ یه اعتراف بسیار بزرگ..من تا حالا فکر میکردم که وبلاگ نوشتن به هیچ دردی
نمیخوره..نه تنها فایده نداره بلکه ضرر هم داره که وقت و ذهن آدمو پر میکنه..البته هنوزم یه جورایی نظرم سر جاشه ولییییی...این اعتراف رو قبول کنید که بالاخره به دردم خورد!! آره به راحتی ۴تا نظر کمکم کرد..بار و فشار روحی و ذهنی منو کم کرد...آدمای زیادی اینجا نمیان چون من دلم نمیخواد که بیان..خودم اون آدمایی که دلم میخواسته جدا کردم که بیان و چیزهای کوچیک ذهن منو که تنها توی کنجم میگم بخونن..۴-۵ تا دوست داشتن خیلیی زیاده خیلی..این هنر میخواد که نگهشون داری..فکر کن یه دفتری داشته باشی این پست آخرو توش بنویسی با سردرگمی وحشتناک بعد ۵تا نظر زیرش بیاد!!! این اتفاق هرگز تو دفترم نمی افته ولی اینجا اتفاق افتاد!! من آدمی نیستم که زیاد مسائلمو با کسی مطرح کنم چون شاید اینجا هم بعضی ها متوجه شدن که در دنیای واقعی یک شخصیتی از خودم بروز دادم که مثل **اسفندیار **روئین تن میمونم و کسی ازم انتظار شکست نداره و نمیدونید که چقدر سخته..ولی هر انسانی یه زمانهایی دچار بی منطقی میشه دچار سردرگمی میشه مخصوصا اگر اون انسان بدبخت زن باشه!! من یک رابطه ی سخت و سنگین داشتم که خیلی روحیاتمو تحت تاثیر قرار داد..من همیشه مشکل داشتم از بچگی..میخواستم خودمو اینجا کالبد شکافی کنم ولی وقت نکردم! با اینحال خودمو رو پا نگه داشتم..همیشه خندیدم رقصیدم جیغ زدم شلوغ کردم و هنوز دوستای دوران دبیرستانم خیلیهاشون نمیدونن که مامان بابای من از هم جدا شدن و همیشه میگن خوش بحال خزان موفق!! آخ که خیلی خندیدم به این حرفاشون..ولی الان یه مدتی شده که انقدر افسرده شدم که دیگه نمیتونم حفظ ظاهر کنم..رزا میگه حتی زنای شوهر مرده ام قیافشون مثل تو نیست..یه موقعی بود که وقت برای تنهایی نداشتم..که همه عاشق دوستی با من بودن..ولی حالا یه جوریم..دیگه به خودم نمیرسم..دیگه نمیتونم رابطه برقرار کنم.. اینکه گفتین عجله نکن و صبر کن واقعا ممنونم که همیشه این حرفو بارها به خودم میزدم ولی الان اونقدر بی حوصله ام که حتی به خودم زحمت فکر کردن ندادم!! از اینکه گفتین از من بعیده این حرفا انقدررر موافقم که نگو..گاهی تلنگر یک دوسته که آدمو از تصمیمات مزخرف نجات میده! موندم چقدر ۲-۳ خط نظر آدما و مشورت انقدر میتونه برای آدمی مثل من تاثیر گذار باشه خیلی حال کردم!! پ.ن من در حال حاضر در **کتابخانه میباشم..هم کامپیوترم و هم *لپ تاپم ترکیده و بنده دارم از امکانات اینجا به نحو احسن استفاده میکنم دیگه..دارم درس میخونم با هیچ کدوم از اون آقایون جیگر هم قرار نذاشتم تا فکر کنم راجع بهشون..
خیلی خسته ام وسط درس خوندنم برای خودم دغدغه ی فکری درست کردم..دارم داریوش
گوش میدم.فکررککککن...اونم چه آهنگی..ععععششق مثل آواز یه پرندس!!! آخه منو چه به این حرفااا..نمیدونم شاید همیشه دارم خودمو گول میزنم که من مثل بقیه نیستم که دلم نمیخواد دوست داشته باشم که نمیخوام دوست داشته بشم..چرا آخه؟ دقیقا الان که دارم اینو مینویسم دارم به این افکارم فکر میکنم..که چرا درس برام اولین چیزه و باز هم درس و کار دومین چیزه برام ؟ که احساس دخترهای یول دقیقا الان بهم دست داده..که قبلا دختری شیطون شاد محصور کننده بودم و الان انقدر گوشه گیر شدم و ساکت که پسری رو میبینم نا خودآگاه اخم میکنم که اونم ازم زده بشه..که احساسی دیگه درونم نیست..میدونم رابطه ی مزخرف با الف یکی از علتهای بزرگشه ولی آخه تا کی؟ دارم همه رو از خودم دفع میکنم..(راهنمایی لازم دارم لطفا) سه نفر رو اینجا معرفی میکنم طرز برخورد با هر کدومو بهم بگین و اینکه کدومو انتخاب کنم. ۱. این پسره رو توی اتوبوس پیدا کردم..یعنی آشنا شدم..اونم اینجوری که آزمون آزمایشی داده بودم تو خیابون ولیعصر بودم که مامی زنگ زد گفت برو از *بانک *میدون فاطمی یه چیزی بگیر.تنها راهش سوار شدن این اتوبوس بود دیگه وقتی سوار شدم نشستم و*آی پادمو روشن کردم سرمو آوردم بالا دیدمش..خیلییی خوش قیافه بود اصلا نمیتونستم ازش بگذرم. وقتی داشتم پیاده میشدم و باهام پیاده شد و قد و هیکلشو دیدم بعلاوه ی تیپ بسیار عالیش دلم قشنگ ضعف رفت..من عاشق پسر چشمو ابرو مشکی سبزه م که این بود با قد ۱۸۰ با دندونای سفید با تیپ مشکی با ساعت *رولکس..با اون عینک *D&G* واای خدایا من چرا اینو دیدم هنگ کردم؟هیکلش که دیگه گفتن نداره..من از این پسر باد کرده ها متنفرم ولی هیکل این همونی بود که من براش میمردم ..بعدا فهمیدم که مربی یه ورزش رزمی هم هست..اسمش علی بود و متولد ۶۱ یعنی هم سن خودم این اولین چیزی بود که خورد تو ذوقم..دومیش این بود که دیپلم بود..من با دیپلمه مشکل ندارم ولی میدونم که با کارو درس من کنار نمیاد این مشکلو تو خیلی از دوستام دیدم..سوم اینکه برای اینکه جلوی من کم نیاره راجع به کار و درآمد یه سری خالی بست برام بعدا هم گفت میخواستم از دستت ندم.. شرایط مالیش خیلیی متوسط . ۲.آشنایی با این یکی خیلی جالب بود..رزا با یه پسری دوست شد که خیلی باحال بود اولش.. منو رزا با مائده دوست رزا تصمیم گرفتیم با تور بریم شمال..رفتیم و از اونجا که این پسره سریش شده بود به رزا پا شد اومد شمال!! خلاصه ما اونجا تا شب با هم بودیم شبا میاومدیم هتل میخوابیدیم..البته از حق نگذریم پسرای فوق العاده با شعوری بودن..صبحا تا شب میرفتیم ویلای دوست دوست پسر رزا که اسمش آیدین بود اونجا به من گفت من متولد ۶۱ م منم که حساااس کلی اعصابم خورد شد..حالا این آیدین بچه پولدااااررر..قد بلند..چشما میشی موها مشکی (دماغ عملی البته بیچاره حق داشت ولی از مردونگی صورتش کم نکرده خوشبختانه) ولی پوست سفید..تو *انگلیس**اقتصاد خونده و ۱۲ سال اونجا زندگی کرده.. باباش جزو معروفترین* جراحهای*قلب تو ایران..و بعد دو روز فهمیدم متولد ۵۶ و الکی گفته بوده بخاطر دوست پسر رزا چون اونم متولد ۵۵ بود و ۱۳سال از رزا بزرگتر بود و میدونست که اگه بگه باهاش دوست نمیشه!!البته این آقا آیدین دخترا ولش نمیکردن که..ولی عجیب بچه ی خوب و نجیبی بود واقعا موندم که میشه بهش فکر کرد یا نه..ولی شاید از نظر مالی ما اصلا در سطح اینا نباشیم ولی نمیدونم میشه بهش فکر کرد یا نه.. ۳.این یکی بطور غیر مستقیم از طریق دوستم مونا خواسته که باهام دوست بشه..اسمش سهیله..متولد ۵۹..یه شرکت تبلیغاتی داره با دوستش..وضعش متوسط رو به بالا..قیافه کاملا معمولی ولی تیپش خیلی خوبه..خونواده درست و حسابی داره..نه خیلی پولدار ولی خوبن.. مدت تقریبا زیادی هم هست دوست دختر نداشته که منو مشکوک کرده که شاید یه ماجرایی هست.. کمک میخواااام
خیلی خسته و ناراحتم..رزا هفته ی پیش زد ماشینو ترکوند..خیلی خرج برداشت...مامانم گفت که میفروشتش و تنبیه کرد جفتمونو!!! اینجوری شد که باید پیاده برم همه جارو... اعتماد بنفسمو از دست دادم..هر چی با خودم فکر میکنم نمیدونم چرا هی دوست دارم خودمو سرزنش کنم..خودمو سرکوب کنم..دلم برای خودم گرفته... نمیدونم تو زندگیم چی میخوام...نمیدونم باید دنبال چی بگردم..وقتی دانشجو بودم روزها میگذشت همینجور که برای رزا میگذره و نمیفهمه..من ولی تو بدترین حالتم..انگار توی یک دالون دراز تاریکم که هر چی میرم به آخرش نمیرسم...انگار خودمو گول زدم که این دالون موقته که بالاخره هر دالونی انتهایی داره..ولی انگار این یکی نداره.. آره آقا جون بنده در آستانه ی ۲۷ سالگیم و دارم به ۳۰ نزدیک میشم ولی اصلا نگران نیستم که هیچ خری هنوز نیومده منو بگیره دغدغه ی ذهنیمم این نیست..اون کسی که میخوامو پیدا نکردم و تا پیداش نکنم هم ازدواج نمیکنم حتی اگر تا آخر عمر باشه...شعارم نمیدم چون تا همین الان که اینجام سر حرفم بودم..من انقدر رو خودمو ذهنم و رویاهام و کل زندگیم کار نکردم که بخاطر دل دیگران گند بزنم توش... این عقیده ی منه که اگر من با این طرز تفکر با این ایده وبا این روحیات هستم پس قطعا یکی مثل من از جنس مذکر وجود داره..به این حرفم ایمان دارم... همیشه به تعداد دخترای خوب پسر خوب وجود داره شک نکن.. عاشق خزانم..عاشق خزانم...با بوی پاییز یکمی آروم میشم نمیدونم چرا با اینکه بچه ی زمستونم ولی عاشق خزانم.. پ.ن این آقای مهندس در پست پایین توی فرودگاه فرمودند: بنده مهندس نفتم شما چطور؟ اینجوری شد که ما فهمیدیم ایشو ن پسر مهندس تشریف دارن.....
واااایی درسته که گفته بودم دیگه نمیام بنویسم...ولی یه اتفاق خیلیی خنده دار افتاده بود
که برای خودم انقددددررر جالبو خنده دار بود که گفتم بنویسمش که یادم نره!!! اندر احوالات **کتابخانه*ملی** حدودا توی تیر بود که هنوز المیرا از ایران نرفته بود شال و کلاه کردیم صبح که بریم بشینیم درس بخونیم..حالا کجا همون **ملی خودمون دیگه هی تکرار نمیکنمش.. خلاصه اون روز ما بر عکس همیشه زود رسیدیم..یعنی ساعت۸ اینجا باز میشد ما ۸و ۱دقیقه اون تو بودیم!! رسیدیم توی **صحن *مطهر یعنی مثلا اون حیاطشه دیدیم هیچکس نیست جز یه پسر خوشتیب جینگیلی مستون از اون خوباااا..آقا ما یعنی من و المیرا اصلا یادمون رفت واسه چی اومده بودیم..همینجوری تو بحر آقاهه بودیم که یه دفعه گفتم ااااا المیرا من این پسره رو میشناسم به جون خودم! امااااا هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش.. جالبتر این بود که حتی میدونستم که حرف هم باهاش زدم که خیلی عجیب بود..هر چی فکر کردم دیدم از بچه های دانشگاه که نیست..تو این فاصله المیرا هم زل زده بود تو چشمای این.. حالا اون وسط ما سه نفرو تجسم کن که دوتا دختر مثل بز زل زدن به یه پسر با فاصله ی مثلا ۵متر! خیلی خنده دار بود..پسره هم اولش خوشش اومده بود یه نگاه به المیرا کرد بعدش یه نگاه به من کرد یهو سرخ شد و یواش یواش دور شد و رفت تو قسمت اختصاصی..منم بهم بر خورده بود به المیرا گفتم وااا این پسره چرا اینجوری کرد حالا فکر کرده چه تحفه ایی هست! المیرا گفت خدایی خیلی تحفه ست میخوام برم ببینم کجا رفت..منم گفتم من عمرااا نمیام..اصلا بدم اومد ازش..حالا بدیشم اینه که نمیدونم کجا اینو دیدم! خلاصهههه دردسر ندمتون کهههه یه چند روزی این با ما موش و گربه بازی کرد..منم دیدم اینجوریه این از این در میاومد تو من از اون یکی در میرفتم بیرون که مثلا حال گیری کنم! هرچی المیرا سعی کرد آقا این پسره انگاااار مارو ایگنور نموده بود..دیگه بیخیالش شدیم.. المیرا رفت من تنها موندم..چند روز پیش باز دوباره این گل پسرو دیدم با یه تی شرت سرمه ایی یهوووووو یادم افتاد همه چییییززززز....این مغز تعطیلم یهویی کار افتاد کل ماجرا رو توی کسری از ثانیه اسکن کرد...چشمت روز بد نبینه ... آقا ما پارسال با مامی و رزا داشتیم میرفتیم *د*بی جای شما خالی گردش..توی فرودگاه امام ما ۳نفر نشسته بودیم منتظر که یهویی دیدیم یکی نگاه میکند مارا..ما هم شروع کردیم نگاه کردن او راااا.. بعد دیدیم آقاهه بد چیزی نیست کلی خوشحاال شدیم که بالاخره یک آدم حسابی با ما همسفر شد و ما یه فیضی میبریم..همینطور در حال تیک و تاک با هم بودیم که موبایل مامی زنگ زد..از محل کارش بود..مامی رفت اونور صحبت کنه که این پسره فرصتو غنیمت دید اومد طرف ما و سلام و اینا..گفت شما هم به سلامتی *دبی تشریف میارین و به به و چه عجب ما تو این راه دبی یکی مثل شما رو ملاقات کردیم و از این حرفا ..ما هم در دلمان قند آب میشد! یهویی مامی آمد با حالتی عصبانی(حالا این پسره رو هم ندید!!) گفت مرده شور این کارو ببرن من باید برگردم و نمیریمو از این حرفاااا...ببین من و این پسره مثل بادکنک یهویی فسسس شدیم که رزا میگفت تو اون وضعیت قیافه ی شمارو میدیدم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.. حالا اوضاع انقدر ناجور بودو اعصاب ما انقدر خورد بود که این روش نشد شماره بده بچه! خلاصه ما برگشتیم ولی مامان سمج کاراشو درست کرد واسه فرداش بلیط گرفتیم و رفتیم.. اونجا کلییی تفریحات سالم و ناسالم کردیم جای شما خالی..تا اینکه تصمیم گرفتیم برویم **واید وادی* آب بازیییی..خلاصه مایوهایمان را به تن کرده و یه تاپ و شلواری برمودا بر پا وارد صحن شدیم..خیلی شلوغ بود رزا هم که عاشق اینجااا..مگه ول میکرد..تمام آب بازیهایش را بازی کردیم!! شنا هم کردیم..کلی هم خارجی خوشتیپ موشتیپ دید زدیم عینهووو این پسرااا..البته مرداشونو دید زدیماا!! خلاصه همینجوری در حال جفتک پرانی بودیم که این پسر مهندس را دیدیییییم!! با یک عدد دختر فسیل شده از ۳سال قبل از میلاد!! ما اورا نگاه میکردیم و او مارا..و کلی حرصمان در آمد که بعد ما سریع رفته با یکی دیگر دوست شده(حالا انگاری با من دوست شده بود) خلاصه ایشون جز خوشبختای روزگار بود که بنده را به همراه خواهر گرامیمان با *مایو*بی کینی نظاره گر بود.. حالا یادم افتاد که توی *کتابخونه حتما منو که شناخته آن مایوی راه راه آبی سفید ما را بخاطر آورده فقط حیف که من یادم نیست مایوی اون چه رنگی بود!! خییلی ضایع و خنده دار بود...فکر کن بری یجا درس بخونی *وکیل شی اونم حتما دکتر مهندس بشه بعد یاد مایوی راه راه بیفته..من خرو باش که هی میخواستم ببینم اینو کجا دیدم نتیجه گیری: تا درس عبرتی باشد که هر کسی را دیدی و بخاطر نیاوردیش هی گیر ندی ببینی کیه... شاید یارو خیلی چیزا رو دیده که نباید میدیده!! ها ها ها ها. به المیرا گفتم ماجرارو گفت خاک بر سرت با این بیاد آوردنت!!
پست قبلی رو پاک کردم چون میدونم که پست بدی بود و آدم هرچی به دهنش میاد نباید
بنویسه و دختر و پسرم نداره..منم اونقدر بی تربیت نیستم که دهنم انجوری باز باشه.. بیخودم فکر کردم که جایی که آدمای دیگه هم میخوننش اینجوری خودمو خالی کنم.. همه ی احساساتم پژمرده شده کلا یه جوریم.. اصلا هم نمیخوام چیزی رو به خودم تلقین کنم... داشتم فکر میکردم که از پارسال تا حالا چه اتفاقاتی برام افتاده..خدا رو شکر میکنم که هنوز زنده ام. دیگه دلم نمیخواد اینجام غر بزنم..چه فرقی داره رو کاغذ یا اینجا؟ غر زدن غر زدنه دیگه.. شاید دیگه ننویسم..شاید دیگه نخونم..شاید دیگه نیام.. تنهاییمو دوست دارم..زندگیمو قبول کردم..باید بگذره.. تازه میبینم که مشکل بزرگ تنهایی خیلی بهتر از خیلی مشکلات دیگه ست.. فکر کنم آدم تو تنهایی خودش قد میکشه.
آدم وقتی میخواد خودشو وارسی کنه بهتر اینه که از اول ماجرا شروع کنه که اون وسطا توی حرف زدن یه نتایجی هم بگیره..من که اینجوریم. برای همین از ابتدا شروع میکنم تا الان. من متولد ماه دی هستم..یعنی آخرای دیم..عاشق ماه تولدمم هستم چون اصولا زنای دی منحصر بفردن! اینو از دهن دیگران هم شنیدم علاوه بر نظر خودم! روزی که به دنیا اومدم شبش برف می اومده..دایی بزرگم ۲ ماه آخرمی اومده خونمون تخته بازی میکردن تا اگر وقتش شد سریع مامانمو ببرن بیمارستان(اینا نقل قول از دایی ش میباشد)دلیل اینکه اینهارو هم میگه اینه که من توی دعواها همیشه به مامان بابام میگم من بچه سر راهیم..و داییم همیشه میگه من چون شاهد ماجرا بودم شهادت میدم که تو خود خودشی و بچه ی این دوتایی!! انقدرم به مامانت شبیه هستی که نمیتونی بگی از سر راه برت داشتن! وقتی به دنیا اومدم نوزاد خوشگلی بودم گویا..طبق گفته ی دایی کوچکتر یا همون دایی ب که میگفت وقتی لیلا(خواهر بزرگه) به دنیا اومد انقدر زشت بود که چندشم میشد بغلش کنم و سر تو همه تعجب کردیم که مامانت بعد اون یکی چطوری تورو زاییده! دایی کوچکتر تنها ۸سال با لیلا و ۱۳سال با من فاصله سنی داره و میشه گفت که یه جورایی داداشمونه. این حرفها گاهی باعث میشه که فکر کنم منو بیشتر از لیلا تحویل گرفتن ولی جریانات توی طول زندگی این حس بدو توی من بوجود آورده که چقدر تفاوت گذاشته میشه بین من و خواهرهام! در دوران شیرخوارگی به بنده شیر خشک خارجکی که توش عسل داشته میدادن..حالا اسمش یادم نیست ولی گفتنشم فایده نداره چون الان دیگه نیست از اونا و تنها فایدش این بود که انقدررر خوش مززه بود که بنده عادت کردم به شیر خوردن و مامان بیچاره ی بنده در سنین بعد از نوزادی یعنی همون کودکی شیر را با عسل مخلوط میکرد و شبها یواشکی زیر پتو میاورد که بنده میل کنم!! حالا یواشکیشم بخاطر این بود که سنم بالا رفته بود..(از همون بچگی به سنم گیر میدادن :)) ) و بابام مثلا دعوا میکرد که دختر ۶ساله که نباید با شیشه شیر شیرشو بخوره دیگه بزرگ شده..و نشون به اون نشون که من تا دوم دبستان یعنی همون ۸سالگی زیر پتو با شیشه شیر شیر میخوردم و پستونکمم میبردم مدرسه و هر ۱ساعت میرفتم زیر میز و مک میزدم!! البته این اعتراف آخرو مامانمم نمیدونه!! توی دوران کودکیم بهم خیلی میرسیدن اینو قبول دارم چون اصولا لیلا دختر نحیفی بود و هر کاریش میکردن انگار تلاشی بیهوده بوده و تمامی توان خود را برای اصلاح ژن من کردن گویا! از سن ۲-۳ چیز زیادی یادم نیست فقط عکسها هستن که یه چیزایی یادم میارن ولی از ۴ سالگیم خیلی چیزا یادمه حتی خاطره هم دارم! تا ۴ سالگی عموم با ما زندگی میکرد..عموم از مامانم کوچیکتره..خیلی آدم شیطونیه و اون زمان ساعتها با من بازی میکرد..همیشه سر سفره به ما میگفت هرکی غذاشو تا ته بخوره شاه فرنگه و منو لیلام مثل خر می افتادیم رو بشقابمون د بخور!! به مغز کوچیک فندقیمونم هیچوقت خطور نکرد که حالا شاه فرنگ اگر بشیم چی میشه!!! اون موقعها وضع بابام خیلی خوب بود..بابای من یک مرد*بازاریه که اون موقع یعنی سالهای دهه ی ۶۰ فرد ثروتمندی به حساب می اومد..الانشو نگاه نکن که کرک و پرش ریخته.. همیشه اون موقعها توی خونمون مهمونی بود..خیلی خوش میگذشت..توی ۴سالگیم عموم ازدواج کرد و من با همه ی فسقلی بودنم اونقدرررررررر ناراحت شده بودم که تو عروسیش بعد از عقد از تو بغلش جم نخوردم..وقتی الان فیلمشو میبینم میگم عجب لوسی بودم من!! لباسمو خیلی دوست داشتم..یه پیرهن آبی کمرنگ که روی سینه ش چنتا گل سفید داشت با جورابهای لبه توردار سفید با کفشی به رنگ پیرهنم با موهایی مشکی و باز تا دم*باسنم (شعر گفتم البته) با یک دستبید که از چنتا قلب تشکیل میشد که یکی در میون این قلبا سفید آبی بودن..این خودمو با لیلا باز هم مقایسه میکنم چون الان این خواهر یکی از مشکلات بزرگ ذهنیمه که چطور شد که اینقدرر ازش فاصله گرفتم و نمیخوام حتی ببینمش!! اونم لباسش خوب بود..عکساش هست..ولی این من بودم که مرکز توجه بودم خودم میدونم چون با همه یکی یه عکس دارم و توی هر خونه ایی که میرم از من یه عکسی دارن ولی لیلا.. ادامه دارد..
این که تند تند میام اینجا آپ میکنم دلیلش از بیکاری یا خوشی زیاد نیست..میدونم که قبلنا اصلا به وبلاگم سر نمیزدم و چه وبلاگها که بنده شب نخوابیدم صبح پانشدم و حذفش نکردم! دلیل نوشتن زیادم و سر زدن بیش از اندازم فکر مشغول و سردرگمی وحشتناکیه که دارم و دلم میخواد از دنیا فاصله بگیرم..هدفم از نوشتن.نظر گذاشتن برای دیگران اصلا این نیست که کارهای معمول وبلاگ نویسها رو انجام بدم..هدفم پیدا کردن دوست از طریق وبلاگ هم نیست که این روزا مد شده..اینجا فکرهای درهم خودمو مینویسم تا شاید مغزم یکمی باز بشه.. مجالی به خودم بدم تا دوباره برگردم به دنیای بیرون.. اینو مطمئنم که هر کسی که برای خودش وبلاگ یا سایتی درست میکنه و توش مینویسه یه چیزی درونش آزارش میده..تمام این وبلاگها یه تنهایی خاصی دارن..سعی میکنن دوست پیدا کنن..دلشون میخواد که دیده بشن..یعنی افکارشون عقایدشون و کارهایی که توی روز میکنن و خیلیها نمیبینن و اهمیتی بهش نمیدن اینجا معلوم باشه واضح باشه..تا ۲نفر بیان نگاه کنن که این روز چه جوری گذشته یا این فکر و ایده که من دارم بقیه راجع بهش چه نظری دارن.. من ولی جدای از این هدفها که نمیدونم خوبه یا بد..مدتیه که خودمو جدا کردم از بیرون.. شاید یه دوران پاکسازی باشه..برای همین اگر اینجا مینویسم اول از همه انگیزه ام تخلیه ی ذهنی و روحیه..دوم با نوشتن و دیدن نوشته هام قدرت فکرم بالا میره .کاری که خیلی وقته ازش غافل بودم..سوم اینکه اگر کسی راجع به چیزی از گفته های من نظری داشت یا تجربه ایی خوب میخونم خوشحال میشم.. برای گذشتن این روزها خیلی وبلاگ میخونم که ارتباطم لااقل با جامعه ی انسانی قطع نشه و حتی راجع به بعضی چیزهها نظر هم میدم.. ولی باور کنید که انتظاری برای نظر گذاشتن شما ندارم..یعنی اگر من جایی نظرمو دادم اصلا منظورم این نبوده که متقابلا نظری هم دریافت کنم که اگر نگی نظرتو دیگه به وبلاگت سر نزنم چون هدفم این نیست که برای خودم نظر جمع کنم اینجا وبلاگیست خصوصی..اگر برای شما آدرسی از وبلاگم میذارم دلیلش اینه که احترام گذاشته باشم به شما که بدونی چه کسی نظری راجع به گفته های شما داشته..مطمئن باش اگر نظری هم راجع به نوشته های من ندی من باز هم وبلاگهای همه رو میخونم و اگر نظری داشته باشم میذارم.. اگر چه خیلی خوشحال میشم کسی راجع به افکار پریشان من که گاهی انقدر درهمه که خودم نمیفهمم چی شد و چی نوشتم نظری بده ولی کاملا واضحه که دنبال جمع کردن نظر و آمار وبلاگ و بهترین وبلاگ نویس جهان و اینا نیستم.. به قول *حقوقدانان گرانقدر..((تائید نکردن نظرات و در معرض دید نذاشتن نظرات شما برای همگان صدق دلیلیست بر این مدعا))
|
About
Home
|