|
اینو تو یه وبلاگ دیدم گفتم بنویسم برای خودم شاید موثر بود.. (آنجاهایی که آرزویی برای رسیدن و بدست آوردن نیست.. آنجاهایی که امیدی برای درخشیدن نیست و مقصدی برای رفتن.. آنجاهایی که نه فکری هست نه امیدی و نه آرزویی.. به نظرم آنجاها خود خود زندگی باشد که دارد نفس میکشد هنوز..) دارم فکر میکنم که همیشه وقتی طرف مقابل بهم میزنه آدم احساس نقصان میکنه..احساس خسارت میکنه..ولی چرا منی که خودم بهم زدم این حسو دارم؟؟ دوست ندارم به گذشته ی احمقانه ام فکر کنم..یاد روزی میافتم که آقای ع توی کلاس بهم گفت : خانوم م شما اولا خوب بودی..چرا خودتو دست کم گرفتی؟اینجا تک بودی تو این دخترا.. اون موقع دیگه ترم۷ بودم..یه خزان تباه شده تو طوفان الف.. الان ۲۵ سالمه.. خزان ، تو سالهای سختی رو پشت سر گذاشته بودی چرا اسیر این زندگیه سطحیه مفتی شدی؟ تو الان تاوان مغرور شدنتو پس میدی..اینکه فکر کردی چون تو زندگیت زود بزرگ شدی تجربه ی همه چیزو داری چشم بسته تا آخر خط رو میری.. اما...رکب خوردی خزان..رکب خوردی.. تجربه های تلخ توی زندگی خانوادگیت باعث نمیشه که تو فکر کنی از پس این مردا بر میای.. خیلی ساده و احمقی با اینکه به ۲۶ نزدیکی و یک ربع قرن از زندگی کوفتیت گذشته!! حالا بیخیال... از این بلاتکلیفی دیوونه شدم..نمیدونم امثال خیر سرم میتونم *جوجه و*کیل بشم حداقل یا نه.. نگو بزرگ شدم..نگو که تلخه..
نوشتن سخت شده برای من بی انگیزه...چرا خزان زده شدی؟ پاییز داره میاد..پاییز عزیز و دوست داشتنی من..تنهاییم داره خیلی جدی میشه..همش با خودم تکرار میکنم که مثل بادکنک تو هوا چرخ میخورم...نیست هیچ انگیزه ایی..دیشب با المیرا و رزا رفتیم خرید...شش ماه از جداییش میگذره و گفت که خیلی سخت بوده..گفت که مردا ارزش اینهمه اشکای تورو ندارن..مخصوصا الف.. خدایا نجاتم بده..مامان میگه اگه فکرشو بکنی من غصه میخورم.. دلم میخواد برم اسکواش ولی حال ندارم...زبان خوندنم افتضاحه.. دیشب المیرا راحت با پسرا تو خیابون میخندید..ماشینایی که مثل خر میپیچیدن جلومون اعصابشو خرد نمیکرد..زیادی حساس شدم میدونم...یادت باشه این روزا تو....
امروز دارم مینویسم چون فردا دیگه نیستم تا شنبه..میریم پیش دایی.. امروز تولد الف است ولی دیگه به من هیچ ربطی ندارد.فقط تنها تو این اتاق یاد سالای قبل میافتم.. امروز هزار نفر با من حرف زدند و گفتند که ای دختر احمق داری چکار میکنی؟بلند شو که وقت تنگ است.. نه زبان میخونم بر ای رفتن..نه مثل آدم میشینم برای کانون*وکلا بخونم..همه مثل خر دارن میخونن اما من هیچی! دیروز به استاد تجارت گفتم میخوام برم اونجا حقوق*تجارت*بین الملل بخونم..گفت اول اینجا کانون قبول شو بعد برو شاید اونجا دووم نیاری...واقعا این فکرو کرد؟؟؟ من آدم دووم نیاوردنم؟؟ نمیدوننننننمممم.....
میدونم که دوباره مثل احمقها اینجارو هر روز پر میکنم ولی بعدآ اصلا حوصله ندارم بازش کنم..
میدونم زیادی غر میزنم ولی دلم پره میفهمی؟ دلم نمیخواد تو دفترم بنویسم..چون هزاران کلمه تو مغزم گمه.. چقدر تنهایی عجیبه..روزها تنها توی خونه گریه کردن روحیه ام رو گرفته.. الناز دیگه داره میره..اینم از دوستای دبیرستان که همه نیست شدن..اینم آخریش بود.. دلم گرفته...نه از تنهایی..از بلاتکلیفی توی این دنیا.. ای خداوندم..امروز،توی این اتاق، در حالیکه یک ساعته از پیش الناز اومدم، آیا صدایم را میشنوی؟ خدایا کمکم کن..دارم از دست میرم..
بعد از سالها نوشتن و ننوشتن الان دوباره شروع کردم.. بنویسم که چقدر دلتنگم..خسته و داغونم..و حوصله ی هیچ کس وهیچی رو ندارم..باورم نمیشه دوباره بعد ۴سال زحمت کشیدن دوباره همه چیز تموم شد..دلم نمیخواد برم تو خیابون...گریه امونم نمیده..کاشکی رزا اینجارو پیدا نکنه..کاشکی اینجا فقط دیگه مال خودم تنها باشه... میخوام برم از اینجا.آدمای اینجا حالمو بهم میزنن..پسرای آشغالش روانیم میکنن..وقتی میرم بیرون باورم نمیشه که اینهمه تازه به دوران رسیده تو خیابون بوده و من ندیده بودم!! ۱ آدم درست و حسابی ندیدم!!! باورم نمیشه که ۴ سال انقدر خانوم بودم در واقع خر بودم که هیچی رو توی این تهران کثیف نه دیدم و نه حس کردم!!!! حالا که دیدم از تنفر دارم خفه میشم.. از اینکه همه وحشی شدن در تعجبم!!!! انگار تازه اومدم تهران!! دلم گرفته..یاد رابطه ام میافتم..اینکه نمیتونم با هیچکس حرف بزنم روانیم کرده... خیلی گرفته ام...۳ماه از بهم زدن گذشته...۳ماهه دارم برای خودم زندگی میکنم با این تفاوت که: دیگه نمیتونم برم بام چون یاد اون میافتم.. نمیتونم برم شهر کتاب نیاوران.. نمیتونم برم پستو ساختمون آفتاب.. نمیتونم برم باشگاه انقلاب.. نمیتونم برم کوفت و درد و زهر ماررررر......
|
About
Home
|