تبليغاتX
کنج من

کنج من

همیشه در آرزوی این بودم که شب که میخوابم ،صبح با تکون یک دست بیدار بشم..دستی

مطمئن که بیدارم کنه و بگه خزان عزیزم بیدار شو...بلند شو همه چیز تموم شد..همه ی دردها،

رنجها و بدبختیها تموم شد..آروم باش که من هستم...مدتهاست که من آرزوشو دارم و از خدا

میخوامش..میگن هیچوقت آرزوهاتونو بلند نگین تا برآورده شه..ولی این دیگه برای من از آرزو

فراتر رفته..رویای من اینست...

آرامش خیلی وقته که توی تنهایی من راهی نداری...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت11:28توسط خزان | |

امروز یکم روحیه ام بهتر بود خدا رو شکر.. اگر چه از صبح رزا رو اعصابم راه رفت ولی روی هم

رفته خوب بود..دیوونه باز توهم سوسک زده بود با پیف پاف وایستاده بود بغل تخت هی

میگفت زیر تخته من صدای پاشو میشنوم...واای..منم که دقیقا تازه ساعت ۵ صبح خوابیدم.!!عیب

 نداره.. ا مروز به مامی هی غر زدم که تنهامو حوصله ام سر میره..اونم هیچی نگفت و رفت بیرون..

۱ساعت بعد داشتم میخوابیدم لیدا زنگ زد که چرا حوصله ات سر رفته ه ه؟؟

ای خداا چه خواهرای خوبی دارم من شکرت!! میگه مامان گفته زنگ بزنم بپرسم چرا حوصله ات

سر رفته!! ۱ساعت بعد باز زنگ زده که خوب ۱شنبه بیا پیشم سر کارم با هم با خانوم پ بریم فال

بگیریم!! وای خدا جونننممم!!! ولی میرم خیلی وقته نرفتم ...

عصری رفتم پیش این دختره که با هم زبان بخونیم مثلا!! انقدر حرف زدمو خندینم که ۱۵ دقیقه

درس خوندیم!! عیب نداره بازم روحیه ام عوض شد..

امشب تنهام..داشتم سر افطار فکر میکردم چقدر دوستای بدی دارم که یادی ازم نمیکنن..

بعد یاد همشون افتادم..یاد مونا و طناز که با شوهراشون درگیرن..مینای بیچاره درگیر خواهر

مریضشه..الناز و المیرا هم که بد تر از من جدایی داشتن..

با این اوصاف من احوالاتم بهتره!

زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش....

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت23:55توسط خزان | |

امشب دلم خیلی گرفته از تنهایی...باورم نمیشه دومین باره که امروز میام اینجا...

گریه امون نمیده بهم...امشب تا صبح شاید بیدار بودم...نمیدونم...

پروردگارا به فریادم برس...نمازمم نخوندم...الان خیلی وقته فعل منفی بکار میبری خزان دقت 

کردی؟؟ نمیخوام..نخوندم...ندارم...نمیشه...

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت1:10توسط خزان | |

چه فاییده ای هست برای اینکه هر روز بیام اینجا ناله کنم؟؟

از حرصم میخواستم هیچی دیگه ننویسم ولی دیدم لااقل اینجوری خالی میشم..

دیشب شب احیا دلم میخواست بمونم خونه تنهایی گریه کنم..الناز زنگ زد گفت پاشو بیا..

رفتم..دیدم میخواد برای المیرا تولد بگیره...حالم خیلی بد بود خیلی گرفته بودم ولی گفتم بذار

دل المیرا رو خوش کنم لااقل..مثل احمقا پریدم تو اتاقش داد زدم  ! bon anniversaire  

!happy birth day  تولدت مبارک خره ه ه ه!!!

اونم اولش ترسید جیغ زد بعدشم گفت خیلی خری مرسسسیی...اینم خوشحالی ما!

بعدشم سه تایی مثل خلا از خودمون عکس گرفتیم و در سکوت کیک شکلاتی خوردیم و یادی از

تنهاییامون کردیم و المیرا به تلخی میگفت که میم اصلا یادش نیست که تولدمه خاک بر سرش با

همم که دوست بودیم همیشه فرداش با آژانس!! برام کادو میفرستاد!!

منم گفتم که باز خدارو شکر کن که همونم میفرستاد الف که همیشه میذاشت ۱۰شب تولدم که

همه دیگه میخواستیم بریم بخوابیم تلفنی میگفت تولدت مبارک!!

النازم گفت گور بابای خودشونو خاندانشون و باز کیک خوردیم....و بعدش گفتم که میخوام برم دعا

بخونم ..المیرا گفت بیا بریم* مسجد الغدیر ولی من دلم نمیخواست..

*میرداماد..محل کودکی و جوانیم دیگه برام غریبه شده..دیگه اون آدمایی که می اومدن مسجد

دیگه نمیان..شب نوزدهم رفتم دیدم دم درش یه چیزی تو مایه های گشت ارشاد وایستاده!!

گفتم بشینم تو همین خونه گریه کنمم خدا حاجت میده..لااقل ریخت این دختر پسرای عوضی رو

نمیبینم حرص بخورم..اینم از این چند روزه من..دائم کلاس زبانمو کنسل میکنم..

کلاس مینیاتورمو نصفه نیمه میرم...درس برای **کانون *وکلا عمراااا نمیخونم..

در ضمن خیلی دلم برای آینده شور میزنه..خزان تورو خداااا بیدار شو..

+نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت15:25توسط خزان | |