تبليغاتX
کنج من

کنج من

واقعا سختمه که فکرم رو متمرکز کنم روی یه چیز...اصلا کار سخت خیلی فشار میاره حتی

اگر تفریحی باشه...بالاخره آدم باید کارشو خوب انجام بده...خیلی دوست دارم که بهترین

باشم...کار از یه نظرایی خیلی خوبه..وقتی کار میکنی دیگه ذهنت مشغول چیز دیگه نمیشه

دیگه فکرای منفی خیلی کم میاد سراغ آدم...ولی از یه طرف وقتی بی برنامه باشی همه ی

کارهایی که دوست داشتی انجام بدی رو هم از دست میدی..من خیلی تلاشم اینه که سعی

کنم خودمو هماهنگ کنم با همه چیز...دوست دارم دیگه اونجوری که حال میکنم زندگی کنم

خسته شدم از دختر خوب بودن..گرچه شخصیت و تربیتم اینجوریه ولی میخوام متفاوت باشم

ایندفعه!!! از خدا خواستم زندگی خوبی نصیبم کنه و الانم راضی هستم از این زندگی با تمام

مشکلاتش و شکر میکنمش!!

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت12:0توسط خزان | |

واقعا موندم تو کار خودم!! امتحانمو ر..دم!!! عیب نداره انقدر خودمو دلداری دادم که نگو...

خوب خیلی سخت بود و همه گند زدن پس خنگ نیستم!! انقدر از توجیح کردن خودم خندم

میگیره...ولی واقعا اگر خودم خودمو توجیح نکنم واقعا کم میارم ..اونوقت دیگه امیدی ندارم به

این زندگی که هیچی برام توش مهم نیست...خودم فقط میدونم که چقدر برنامه دارم و توی

مغزم جمع شده و مطمئنم که اگر مامانم بفهمه یه چیزیش میشه...باورم نمیشه که خودمو

زدم به خلی!! برای اینکه به هیچ چیز فکر نکنم سرمو به کاری مشغول کردم که بدم نمیاد

ازش..کار تو *آژانس هواپیمایی رو دوست دارم...و رفتار مردم بسیار برام عجیبه و عمیقا

منو به فکر میبره که فکر میکنن اگر من اینجا نشستم و کار براشون انجام میدم خیلی محتاجم

و اینا به من لطف میکنن که پول میدن...و من خیلی فروتنم که به این تازه به دوران رسیده ها

هیچی نمیگم که من اصلا احتیاجی به پولش ندارم و تنها بخاطر اینکه خجالت میکشم که پول

تو جیبی بگیرم و اعتقاد به اینکه کار عار نیست اینجا کار میکنم..بزار فکر کنن که اینا آدمن

فقط!! اینو اینجا نوشتم که اگر یه وقت به یه جایی رسیدی یادت باشه که چه اتفاقاتی افتاده

اینجا..مواظب رفتارت باش!!

راستی باز روز تولدم سورپرایز شدم!!! ایندفعه مامان و رزا و لیلی غافلگیرم کردن!! مونا و

بهاره و زهرا و مینا و ....همه بودن بجز الف!! امسال تولدم زنونه بود..همه میخواستن یه

جوری بی اهمیت بشه که الف دیگه نیست..خبر ندارن که خیلی وقته که مهم نیست دیگه

برام!!!

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت9:2توسط خزان | |

فردا کنکور مزخرف **کانون وکلا** رو دارم..ساعت ۲ بعد از ظهر..رفتم کارت بگیرم حالم بهم خورد وقتی

دیدم چه آدمایی اومدن ...گرچه این خودخواهی و یکمی هم بیشعوریه که من اینجوری راجع به آدما

قضاوت میکنم..ولی آخه همشه خودم تصور فوق شیکی و با کلاسی رو از **وکلا داشتم...به خودمم

که امیدوارم و کیف میکنم از همه چیم!!! ولی اگه یک ¤وکیل با کلاس مرد متولد دهه ی ۵۰ پیدا بشه که

کت و شلوارشو از باب همایون نخریده باشه قول میدم عاشقش بشم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت23:24توسط خزان | |

وااای ی ی...چقدر سخته که من باز *آزمون دارم...خسته شدم...از اینکه زهرا رو تشویق

کردم بیاد با هم از اینجا بریم خیلی پشیمونم...خیلی کنه شده..دلم میخواد تنها باشم...حوصله

 ی خودمو هم ندارم...خدایا در سختیها و مشکلات فقط تو رو یادم میادو بس...توضیح اینکه از

صبح تا ساعت ۵ میرم سر کار یکمی به نظرم مسخره ست...از ۸ صبح انقدر کار هست که

وقتی سرمو میچرخونم ساعت ۲ شده و باز سرمو میچرخونم ۵شده!!

الناز رفت *فرانسه..جاش خالیه و هر روز به من میگه بیا پیشم...و منم اینکارو خواهم کرد!

چه اراده ایی...حالم از پسرای عوضی بهم میخوره...گرچه هیچوقت وجودشونو و لزومشونو

نمیتونم انکار کنم!!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت19:26توسط خزان | |