|
این چند روز خیلی بد بود..خیلی گریه کردم خیلی غصه خوردم..من خیلی اشکالها دارم که باید رفعشون کنم ولی فکر نمیکردم که این مشکلات یه روزی انقدر گنده بشه که نتونم جمعشون کنم..خیلی ناراحتم که خیلی ها رو درگیر مسائل خودم کردم..گرچه که شاید لازم بود ولی خوب هرکس زندگی خودش و مشکلات خودشو داره..اینکه هر دقیقه بلند بشی بیایی پیش داییت از مامانتو خواهرتو بابات گله کنی اون بیچاره تا یه حدی میتونه بهت کمک کنه و بقیه ش از عهده ش خارجه..من احساس میکنم تو بیخودی فکر میکنی که بزرگ و عاقل شدی..انقدر نقص های گنده داری برای برطرف کردن که خدا میدونه فقط..تو هنر کنی فقط خودتو بتونی اصلاح کنی و از این دنیا بری دیگه بقیه پیشکشت! چرا سعی میکنی خاطرات کهنه و پوسیده ی گذشته رو نگه داری که بوی فاضلاب میده و تو فقط توش غلط میزنی و خودتم گهی میشی!!! آدمهایی که به خودشون و کاراشون فکر میکنن و تمرکز میکنن بیشتر موفقن تا آدم هایی که رو کار دیگران زوم میکنن و خودشونو فراموش میکنن مثل تو!!! خزان چرا فکر میکنی که همه چیزو میفهمی و به زور به دیگران هم میخوایی ثابت کنی؟ این بدبینی راجع به آدمای اطرافت حتی مادرت تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟ تا زمانی که بمیری؟!!
امشب دایی (ش) میاد اینجا که حرف بزنه با منو رزا..دلم نمیخواد برگردم پیش مامان..دلم نمیخواد هیچ جایی برم..میخوام تنهایی برای خودم فکر کنم..میخوام بزرگ بشم..باید آروم بشم روح من احتیاج داره که دیگه آسوده بشه از اینهمه رنجی که من بهش میدم..دارم آهنگ گوش میکنم (تو خاموشی خونه خاموشه..)دلم خیلی گرفته مثل یه خزان وحشی که هیچ بادی برای وزیدن نداره..درس خوندنم تعریفی نداره..باید تغییرمو باور کن... خزان بجنب..
خیلی وقته اینجا نیومدم...احساس میکنم دارم تازه خودمو پیدا میکنم..باید یاد بگیرم خودمو کنترل کنم زود عصبانی نشم که کارایی بکنم که مثل الان پشیمون بشم..با مامان ۱ماهه که قهرم و اومدم خونه ی دایی.گرچه که فکر میکنم همچین کار بدیم نکردم.باعث شد که به خودم بیام.رو خودم کار بکنم.بخوام که عوض بشم و بیشتر از این خودمو رنج و عذاب ندم. امسال بازم میخوام که کنکور *کانون بدم.چون الان بهترین گزینه برای منه. خدایا کمکم کن.. خیلی دلم میخواد که برای خودم حرف بزنم..سالهاست که مثل آدم برای خودم حرف نزدم! المیرا هم داره میره انگلیس برای درس و الناز تابستون بر میگرده برای استراحت..منم که پای ثابت ایرانم فعلا!!! از پسر بازی خاطره ی خوشی ندارم...دنبال یکی میگردم مطمئنم که پیداش میکنم به زودی. از فردا کتابخونه هستم برای درس و انگیزه یی دارم که داره سر ریز میشه!! تنها تهرانو میخوام برای قبولی گرچه جای بسیار مزخرفیه ولی زادگاه من و اجدادمه.. فقط همین..
|
About
Home
|