|
وااای ی ی...چقدر سخته که من باز *آزمون دارم...خسته شدم...از اینکه زهرا رو تشویق کردم بیاد با هم از اینجا بریم خیلی پشیمونم...خیلی کنه شده..دلم میخواد تنها باشم...حوصله ی خودمو هم ندارم...خدایا در سختیها و مشکلات فقط تو رو یادم میادو بس...توضیح اینکه از صبح تا ساعت ۵ میرم سر کار یکمی به نظرم مسخره ست...از ۸ صبح انقدر کار هست که وقتی سرمو میچرخونم ساعت ۲ شده و باز سرمو میچرخونم ۵شده!! الناز رفت *فرانسه..جاش خالیه و هر روز به من میگه بیا پیشم...و منم اینکارو خواهم کرد! چه اراده ایی...حالم از پسرای عوضی بهم میخوره...گرچه هیچوقت وجودشونو و لزومشونو نمیتونم انکار کنم!!
|
About
Home
|