تبليغاتX
کنج من -

کنج من

وااای ی ی...چقدر سخته که من باز *آزمون دارم...خسته شدم...از اینکه زهرا رو تشویق

کردم بیاد با هم از اینجا بریم خیلی پشیمونم...خیلی کنه شده..دلم میخواد تنها باشم...حوصله

 ی خودمو هم ندارم...خدایا در سختیها و مشکلات فقط تو رو یادم میادو بس...توضیح اینکه از

صبح تا ساعت ۵ میرم سر کار یکمی به نظرم مسخره ست...از ۸ صبح انقدر کار هست که

وقتی سرمو میچرخونم ساعت ۲ شده و باز سرمو میچرخونم ۵شده!!

الناز رفت *فرانسه..جاش خالیه و هر روز به من میگه بیا پیشم...و منم اینکارو خواهم کرد!

چه اراده ایی...حالم از پسرای عوضی بهم میخوره...گرچه هیچوقت وجودشونو و لزومشونو

نمیتونم انکار کنم!!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت19:26توسط خزان | |