تبليغاتX
کنج من -

کنج من

واقعا موندم تو کار خودم!! امتحانمو ر..دم!!! عیب نداره انقدر خودمو دلداری دادم که نگو...

خوب خیلی سخت بود و همه گند زدن پس خنگ نیستم!! انقدر از توجیح کردن خودم خندم

میگیره...ولی واقعا اگر خودم خودمو توجیح نکنم واقعا کم میارم ..اونوقت دیگه امیدی ندارم به

این زندگی که هیچی برام توش مهم نیست...خودم فقط میدونم که چقدر برنامه دارم و توی

مغزم جمع شده و مطمئنم که اگر مامانم بفهمه یه چیزیش میشه...باورم نمیشه که خودمو

زدم به خلی!! برای اینکه به هیچ چیز فکر نکنم سرمو به کاری مشغول کردم که بدم نمیاد

ازش..کار تو *آژانس هواپیمایی رو دوست دارم...و رفتار مردم بسیار برام عجیبه و عمیقا

منو به فکر میبره که فکر میکنن اگر من اینجا نشستم و کار براشون انجام میدم خیلی محتاجم

و اینا به من لطف میکنن که پول میدن...و من خیلی فروتنم که به این تازه به دوران رسیده ها

هیچی نمیگم که من اصلا احتیاجی به پولش ندارم و تنها بخاطر اینکه خجالت میکشم که پول

تو جیبی بگیرم و اعتقاد به اینکه کار عار نیست اینجا کار میکنم..بزار فکر کنن که اینا آدمن

فقط!! اینو اینجا نوشتم که اگر یه وقت به یه جایی رسیدی یادت باشه که چه اتفاقاتی افتاده

اینجا..مواظب رفتارت باش!!

راستی باز روز تولدم سورپرایز شدم!!! ایندفعه مامان و رزا و لیلی غافلگیرم کردن!! مونا و

بهاره و زهرا و مینا و ....همه بودن بجز الف!! امسال تولدم زنونه بود..همه میخواستن یه

جوری بی اهمیت بشه که الف دیگه نیست..خبر ندارن که خیلی وقته که مهم نیست دیگه

برام!!!

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت9:2توسط خزان | |